زندگی من رو تفسیر می کنی. درست مثل مفسری که فوتبال بلد نیست و مدام از فرصتهای از دست رفته صحبت می کنه. از دید خودت به موفقیتها و ناکامیهای این زندگی درهم نگاه می کنی. اما من کاملا متفاوت نگاه می کنم. من زندگی خودم رو. پشت دوچرخه ای می بینم که گاهی تو سر بالایی ازش پیاده می شم و گریه کنان از پایین به بالا حملش می کنم. گاهی توی سراشیبی یه لبخند گنده می زنم و سقوط می کنم. اما ناکامیها رو ناکامی و موفقیتها رو موفقیت نمی دونم. باید بگم که این دانشگاه جدید رو هم اونقدرها دوست ندارم. دروغ گفتم...اصلا دوستش ندارم. ولی یکشنبه صبحها کوه رفتم رو خیلی دوست دارم. شنبه ها هم با مریم استخر رفتن رو. به نظرم استاد زبان زیادی لهجه اش بده و استاد روشهای بررسی پیام یه استاد فوق العاده است. این روزهای کوتاه پاییز هم برای دلتنگی بد نیست. اما من نمی دونم چرا دلم نمی گیره. شاید باید بارون بیاد... |