Sunday, February 06, 2005

Ù­
گاهی فکر می کنم اگه یه روز برگردی. می ریم با هم یه ناهار می خوریم و بعد توی این هوای ابری قدمی می زنیم و مییایم اینجا رو تخت من دراز می کشیم. تو از کارهایی که تو این دو سال کردی برام می گی و من از تمام دلتنگیهایی که تو این دو سال برای تو داشتم. بعد تو بغلم می کنی و می گی دیگه تموم شد. دیگه از پیشت نمی رم.
بعد فکر می کنم که من چقدر خرم که فکر می کنم تو ممکنه یه روز برگردی!!!



:


^^[