|
Ù دیشب که اومدی دیگه التماست نکردم بمونی چون می دونستم دوساله این گریه ها معجزه نکرده و دیگه کار از معجزه گذشته. دیشب که اومدی التماست کردم که من رو هم با خودت ببری. گفتی نمیشه. هر چی من بیشتر التماس می کردم تو بیشتر بی اعتنا میشدی. دیشب تو دوباره من و گذاشتی و رفتی. اشکالی نداره. این روزها روزهای بدیه می دونم شاید برای تو هم اینطوری باشه. شاید دل تو هم تنگ شده. شنیدم که سراغم رو گرفتی. شنیدم که برام پیغام فرستادی که تو این روزا مواظب خودم باشم. چقدر روزای بدیه. چقدر روزای سختیه.
این روزها اونقدر کار می کنم تا هیچ چیز نتونه تو ذهنم جایی برای خودش باز کنه. این روزا خیلی خستم.خیلی. بیا. بیا با هم برویم رویا ببینیم. خسته ام. یک روز بیا و به من بگو که باور ما از عشق کجا گم شد؟ بیا. دیگر هیچ چیز معجزه نمی کند. |
|
^^[ Ø¨Ø§ÙØ§ ] |