Saturday, July 02, 2005

Ù­
روز اول مهر ماه 19 سال پیش وقتی مامانم من رو به مدرسه می برد دستش رو ول کردم تا تمام مردمی را که به تماشای من ایستاده بودند تا مدرسه رفتن من رو تماشا کنند بفهمند که من آنقدر بزرگ شده ام که تنها به مدرسه می روم!!!!
سه سال بعد وقتی در میان بمب و موشک در روستایی در نزدیکی تهران به مدرسه می رفتم می خواستم همه بدونند که اونقدر بزرگ شدم که که می تونم حتی در یک روستا تنهایی به مدرسه برم. سال بعد وقتی جنگ تموم شده بود و من و خانوادم از ایران رفتیم می خواستم تمام مردم انگلستان بدونند که من، دانش آموز ایراننی اونقدر بزرگ هستم که در مدرسه ای زبونشون رو نمی دونم می تونم تنهایی به مدرسه برم.
همیشه می خواستم بگم که خیلی بزرگ شدم.
امروز در آستانه بیست و ششمین سال تولدم می دونم که خیلی کوچیکم. خیلی!!!!



:


^^[