Saturday, July 15, 2006

Ù­
رفتیم شهر بازی، چرخ و فلک سوار شدیم. چرخیدیم تا به امروز رسیدیم.
با هم صحبت کردیم. قرار شد برگردیم. من برگشتم، اون موند.
داشتم می رفتم موبی دیک ناهار بخورم، جای پارک نبود، جلوی پارکینک پارک کردم، پلیس منو جریمه کرد.
برگشتم خونه، اون اومده بود،خوشحال بود، چرخیده بود به آرزو هاش رسیده بود.
تو انباری قایم شدم، نمی خواستم کسی گریه هام رو ببینه، اون رفت.
شهر بازی رو می خوان خراب کنن، تعطیله. من برای رسیدن به آرزوهام جایی رو ندارم که بچرخم...



:


^^[