|
Ù همین الان می تونم چشم بسته برم توی اون خونه و هیچ مشکلی برام پیش نیاد. از در که وارد میشی یه بوی خاصی می زنه تو دماغت. خونه تاریکه و گرم. میز گرد همونجا دم در کنار آشپزخونه است.
دور میز گرد می شینم. برای نوشیدن یه چایی. من خبرنگارم_ چایی کم رنگه و سر خالی. کسی آواز می خوونه. توی اون اتاق با پنجره قدی و دیواری که روش برات یادگاری نوشتم باز همون بوی خاص می یاد. روشن تره و گرم تر. ولی من خنکم. حتی بازوهام سردشونه. تمام زوایای خونه یادمه. رنگ فرشها و مبلها یادمه. تمام نگاهها...تمام دوست داشتن ها....و تولدت مبارک |
|
^^[ Ø¨Ø§ÙØ§ ] |