Saturday, May 15, 2004

Ù­
همین الان می تونم چشم بسته برم توی اون خونه و هیچ مشکلی برام پیش نیاد. از در که وارد میشی یه بوی خاصی می زنه تو دماغت. خونه تاریکه و گرم. میز گرد همونجا دم در کنار آشپزخونه است.
دور میز گرد می شینم. برای نوشیدن یه چایی.
من خبرنگارم_
چایی کم رنگه و سر خالی.
کسی آواز می خوونه.
توی اون اتاق با پنجره قدی و دیواری که روش برات یادگاری نوشتم باز همون بوی خاص می یاد. روشن تره و گرم تر.
ولی من خنکم. حتی بازوهام سردشونه.
تمام زوایای خونه یادمه. رنگ فرشها و مبلها یادمه. تمام نگاهها...تمام دوست داشتن ها....و
تولدت مبارک



:


^^[