Monday, January 31, 2005

Ù­
چند روز پیش افتادم توی یه رودخوونه. آب من رو با خودش برد به دریا. تو دریا یه نهنگ من رو خورد و برد توی اقیانوس من رو بالا اوورد. یه کشتی ماهی گیری من رو از آب نجات داد. من و کشتی رسیدیم به یه جزیره تو سواحل جنوبی سرزمین نبودنها. الان من اونجام. توی اون جزیره. اینجا هیچکس و هیچ چیز نیست. خیلی خوبه هیچ امیدی نیست که بهش دل ببندی هیچ دردی نیست که آزارت بده. نه تو هستی نه من. اینجا سرزمین سواحل جنوبی هیچستانه. هیچکس وجود نداره که بخواد خاطره داشته باشه. هیچ خاطره ای اینجا زندگی نمی کنه. زمان وجود نداره. الان که دارم می نویسم نمی دونم چند تا بهاره نیومده من اینجا نیستم. نمی دونم. ولی می دونم چون اینجا ندونستن وجود نداره. اینجا سرزمین هیچستانه. با کمی هوای تازه که وجود نداره...



:


^^[