Saturday, November 19, 2005

Ù­
من در او شنا می کنم، او که آرام می شود در او غرق می شوم.
من برای او ترانه ای در مورد خودمان می خوانم.
من روی دستان او پا می گذارم.
من انگشتان او را از هم باز می کنم و او با چهره عریانش میخکوب می ماند.
او با دهانش مرا می جود.
او سه رنگ در چشمان خود دارد.
من باز او را محکم در خود می گیرم.
رنگ او در حالتیکه درونش بیرون شده است کافی است تا مرا به کشتن او وا دارد...

چون
تو مرا با چیزی که درون توست اشتباه می گیری. نمی توانم بفهمم که چطور می خواهی از من استفاده کنی!!!



:


^^[